زندگي چه با غم، چه با شادي، چه با فقر، چه با ثروت، چه پر از احساس لطيف و چه بي تفاوت از هر چيز و هر کس؛ مثل همين لحظه که جاريست، مي گذرد. همين لحظاتي که مي نويسم و بارها و بارها انديشيده ام که براي چه مي نويسم.
بزن به دشت، بزن به کوه، بزن به آب!
چرا؟
براي فرار از موقعيتي که در آن هستيم. اما همه به کوه نمي زنند، به دشت نمي رسند. گاهي هم اينها نيز پايان است. بن بستي کامل.
من اما تا به حال نه به کوه زده ام، نه به دشت رسيده ام. اما به زلالي و پاکي جايي همانند يک رود جاري رسيده ام : به سفيدي کاغذ. با يک قلم. نوشتن هم راهي است.
من دريافته ام زندگي هيچ کس به زندگي کس ديگر مانند نيست. حتي اگر در يک مکان و زمان زندگي کنند،(گابريل گارسيا مارکز)
حالا فکر کن چه برسد به اينکه زمانها و مکانها مختلف باشند و حالا فکر کن که چه بيهوده و بي مفهوم است اگر بگويم: "سرنوشتمان به هم گره خورده."
آدمها مي نويسند چون زندگي منحصر به فردي دارند و مي خواهند اين تجربه ي منحصر به فردشان را به ديگري منتقل کنند. اما من نه! مي نويسم تنها براي اينکه يادم نرود هستم.
مي نويسم براي آنکه وقتي زندگي را ورق مي زنم؛ يادم بيايد که من هم روزگاري را زيسته ام؛ با همين مردم، ميان همين ها. با هم راه رفته ايم، دست در دستان هم خنديديم. يادم بيايد که من هم روزهايي را نگران گذرانده ام، نگران همه آنهايي که دوستشان داشته ام. نگران تنهايي آنها، نگران...
براي من، نوشتن ضد تسليم شدن است، ضد تسليم شدن از سرنوشتي که روزگار پيش رويمان گذاشته: فراموشي و مرگ.
مي دانم؛ دلهايي را شکسته ام، چشم هايي را منتظر گذاشته ام، دست دوستي کساني را رد کرده ام که بسيار شايسته تر از من بوده اند.
اما من نه دروغي گفته ام، نه راه خطايي رفته ام... مي خواستم تنها خودم باشم.
تو هم مدتهاست که رفته اي؛ اما بعد آن تنها يک آرزو کرده ام:
به قول یه دوست دیوونه: "اي کاش تصوير خود را اينجا ميان اين آينه جا مي گذاشتي تا مجبور نباشم تو را ميان کاغذهاي کهنه جستجو کنم."
دنبال چيزي نگرد، چشمان من پرده ي اشک را مهمان سرايشان نمي کنند. اين بار اين آينه بود که تنهاييم را گريست.
حالا ديگر نوشتن، خواندن يا حتي مضراب زدن هم به خاطر تنهايي خودم است نه دلداگي، شوريدگي، بي قراري و ... مي بيني؟! تازگي ها خودخواه هم شده ام.
اعتراف مي کنم؛ براي تنهايي خودم مي نويسم. تنهايي اي که وجود تو هم جزئي از آن شده بود. شايد؛ همه اين سالها هم همين کار را کرده باشم...